وسط جلسه مدیر با صدای بلند طلبکار وسط جلسه هوار میکشه:
"از همکارا خیلی گله دارم
هیچکدوم برای نماز شرکت نمی کنید!
اگه شما بیاید بچه ها بخاطر شما هم شده میان"
تو ذهنم سریع میاد:"نمازی که بخاطر من باشه همون بهتر نباشه...مگه نماز برای خدا نبود؟"
دوباره داد میکشه:"دو سه ماه اینجا بخاطر شما میان
بعدش عادت میکنن ذیگه که نماز بخونن"
تو ذهنم باز میاد:"مگه هدف عادت کردن ما به عبادت بود؟مگه عبادت نمیشد دلدادگی با معبود؟مگه صدا کردن خدا رو میشه عادت بهش گفت؟"
اون وقت همون لحظه اون وسط ذهنم یه دختر نشسته که خیلی آرومه میگه
"نکنه بخوای این زن رو قضاوتس کنی که بخوای بکوبیش و شماتتش کنی و بعد هی با کوبیدن اون بخوای به خودت بقبولونی خودت خیلی خوبی...نه خیر!خبری نیس"
برچسب:
نویسنده: رادین رضایی