خرید بک لینک

×چرا هنوز تو فکر اون ماجرایی؟تو که دوسش نداشتی.

÷نه،دوسش نداشتم و همون موقع ها هم بهت گفتم.من ذهنم درگیرِ برای اینکه تو موقعیت جدیدی قرار گرفتم و هنوز با یادآوری هر لحظه و هر بارش دارم یادمیگیرم.مثل یه کلاس درس شده برام.که چطور باشم چطور نباشم و هنوز این یادگرفتن تموم نشده.

×حافظه ات که ضعیفِ...چطور یادت میاد؟

÷آره مثلا یادم نیس کجا چی سفارش دادیم یا چه لباسی پوشیده بود ولی حرفها یادمه!و نگاهش با اون جمله ها...فقط یه مکان یادمه!مکانم نمیشه گفت.همینطور که داشتیم تو ماشین با سرعت می رفتیم اون جمله رو که گفت من ظلمت خیابون بنظرم چن برابر شد و نگاه کردم از شیشه بیرونو که بدونم خوابم یا بیدار و اون لحظه و مکان تا آخر عمر یادمه.

ولی بقیه هاش نه.

×پس جنس این درگیری از اندوه نیس؟

÷ نه...من اندوهگین نیستم اینو بفهم.من ناراحت نیستم.من دارم خودمو با تغییری که تو دنیام و باورهام و افکارم پیش اومده وفق میدم...یعنی دارم به چیزهای جدیدی میرسم تو ذهنم. اندوه من فقط برای دخترکی هست که اون لحظه تو اون ظلمت تو اون ماشین بود و خیلی خوشبین بود که نیست دیگه.چرا وقتی یه رابطه تموم میشه مردم همش فک میکنن ما باید تو فاز دپ باشیم و ناراحت که اون قضیه تموم شده؟

×قرار بود من سوال بکنم تو جواب بدیا...

برچسب: نویسنده: رادین رضایی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 3:14

صفحه بندی