خرید بک لینک

صبح هفت و ربع دم در مدرسه بودم!

با پالتو و شال سبز

و کلی فکرهای مثبتی که به خودم میگفتم تا روزمو خوب کنم!

ده دقیقه بعدش معاون داشت از ناکارامدی بیمارستانها و دکترها میگفت

اونوقت سرایدار که وسط بحث رسید

شروع کرد به گلایه و تجربه هایی که از بیمارستانها داشته و دیده با چشم خودش که عملا مردمو میکشن با بی توجهی...

و شروع کرد با آب و تاب داستان یه مردی رو شرح داد که انگشتش قطع شده بوده و تو اورژانس هیشکی اهمیت نمیداده و انقدر اینو با جزئیات گفت که یهو من فشارم افتاد و همونجا رو زمین افتادم

حالا هی گفتما بهش آقای فلانی لازم نیس انقد با جزئیات بگی

هی اون خواست ماجرا رو کشش بده

تا اینطوری شد!

من اصلا توان دیدن اینجور مسائل و حتی نشیدنشون رو ندارم...

زود مثل خمیر میشم و زود فشارم میفته و...

امیدوارم هیشکی از این اتفاقها تو زندگیش نیفته...

آمین آمین.

برچسب: نویسنده: رادین رضایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:02

صفحه بندی