خرید بک لینک
1.

امروز دوباره رفتم کوه...

کم کم داره برام عادی میشه!

تا حد زیادی خوب پیش رفتم تا حالا

و دیگه کمتر به یاد چن ماه قبل میفتادم...

احتمالا از بهار دوباره با گروه برم...

شایدم یه گروه دیگه پیدا کردم البته!!!!ولی مهمش اینه که میرم.

2.

جدیدا یه مدلی شدم از هر چی خوشم میاد

یا اگه از کسی خوشم میاد به کسی نمیگم...

اون ژست پند دهنده ای که بعضیا بعد از دست دادن اون فرد

میگیرن و بهت میگن:"ما گفته بودیم دلتو به این خوش نکن"

در صورتیکه تو شکل گیری بسیاری از حالات و تفکرات و تخیلاتت دست داشتن برام اصن هضم شدنی نیس...

زین پس درون غار زندگی میکنم!

3.

عروسی دختر داییم نزدیکه...

دوسش داشتم و دارم

ولی با اتفاقایی که افتاده

هیچی برام مثل ثبل نیس...

حتی اگه قرار میذاریم میریم خونه اش رو می بینیم

چهار ساعت میشینیم فیلم و عکسای عروسیش رو میبنیم و اون هی تمام چهار ساعتو خاطره تعریف می کنه!!!

و می ریم دور دور و هزار بار از شوهرش میگه دوباره...

اینکه از اول انقدر دنبال شوهر کردن و این مسائل بود برام روشنه!

اما اینکه چرا فکر میکردم یه روزی میتونم باهاش دوست خوبی بشم نوعی خریت از گذشته امه...گاهی حرفهاش حالمو به هم میزنه!

تو تموم بیست سال عمرش تمام وقت سعی کردم دوسش داشته باشم

نخواست,دیگه ولش کردم!

برچسب: نویسنده: رادین رضایی تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 21:59

صفحه بندی