خرید بک لینک
خب الحمدالله انقد دیوونه بودم با خواهرم که رفتیم براش تولد گرفتیم تو کافه و دعوامون تاثیری نداشت انگار...ولی خب!من ته دلم هنوزم خیلی اوکی نشدم با اون مساله بحث!

خیلی سعی کردم سورپرایز بشه و خیلی سعی کردم که حالش واقعا خوب بشه و یه پول گنده هم خرج کردم که قرار بود باهاش این چن روز رو برم سفر و بحث هایی پیش اومد که نشد و اعصاب و روان برام نذاشت...

ولی خب شاید خوبیش این بود که وقتی دیشب با عزیز دلش وسط کافه با خنده و شادی داشت می رقصید,می دونست که به شاد بودنش چقدر احترام میزارم,همینطور به عقاید و تمام تفاوتهاش و شاید ته دلش می دونست که من هم دل دارم...

تولدش مبارک!

اتفاق عجیب دیروز این بود که وقتی خواهرم داشت کیکو می برید و داشتن با بچه ها هزارجور ادا و اطوار در می آوردن و من داشتم فیلم می گرفتم یهو یه پسری با یه دختر وارد کافه شد که میشناختمش و دو ساله حدودا تو اینستا فالو میکنه منو و بالاخره انقد استوری ها رو رپ زد مجبور شده بودم فالو کنم...

همیشه متفاوت بود و از اون پسرا بودش که شبیه جزیره ناشناخته ان و کلا عجیب غریبه....

نمی دونم منو شناخت یا نه ولی بعدش من به طرز کاملا احمقانه ای راحت نبودم!

همیشه دیدن آدمهای دنیای مجازی تو واقعیت برام یه واکنش عجیب به همراه داشته!

یه طوری سست و بی حس و یواش میشم...

برچسب: نویسنده: رادین رضایی تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 21:59

صفحه بندی