طوفان - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:02
یک حالتی هم هست که شبیه آرامش قبل از طوفانِولی بعد از طوفان اتفاق میفته!و اسمش در واقع متلاشی شدن بعد از طوفان باشهچون بعد هر طوفانی تا یه مدت به هیچ و نیستی میرسیو فکر میکنی دیگه چیزی برای از دست داد
عبادت - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:02
وسط جلسه مدیر با صدای بلند طلبکار وسط جلسه هوار میکشه:"از همکارا خیلی گله دارم هیچکدوم برای نماز شرکت نمی کنید!اگه شما بیاید بچه ها بخاطر شما هم شده میان"تو ذهنم سریع میاد:"نمازی که بخاطر من باشه همون
دفاع - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:02
استاد گفت تا آخر دی هر طوریه باید دفاع کنیاگه بخواد بمونه سنوات میخوری!!!!!خداوندگارا...
معیار - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:02
جونم واستون بگه نصف شبی از تمام بازدیدکنندگان سوال دارمبه نظر شما تو انتخاب شریک زندگی یا همون همسر(من زبونم نمیچرخه این کلمه ها رو بگم!همسر...شوهر...پوووف!)چه چیزهایی خیلی مهم و اساسی ان و باید بهشون
تجویز - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
1.بی ادا و اصول براش نوشتم هیشکی ارزش نداره براش انقد خودتو ناراحت کنی؟پرسید خب خودت ینی ناراحت خودتی همیشه؟گفتم:نه!گفت پس تجویزهاتو برمیگردونم به خودت!.2.زندگی من شبیه این فیلمای پر اضطراب سیاه ایران
ولنتاین - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
-منتظرم دوس پسرم برام یه دونه از این خرسا بگیره!با یه جعبه پر خرت و پرت.آهان!دسته گلم فراموش نشه!من:توقعت خیلی پایینه.بمیرم برات.-حالا بعد عمری یه دوس پسر گیرمون اومده بزن تو پرم!تو خودت یعنی انتظار ن
تولدو گرفتیم بالاخره! - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
خب الحمدالله انقد دیوونه بودم با خواهرم که رفتیم براش تولد گرفتیم تو کافه و دعوامون تاثیری نداشت انگار...ولی خب!من ته دلم هنوزم خیلی اوکی نشدم با اون مساله بحث!خیلی سعی کردم سورپرایز بشه و خیلی سعی کر
شاگرد احمق - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
یه شاگردی دارم خیلی آویزونم میشهخیلی بزرگونه حرف میزنه(فقط سیزده سالشه فک میکنه خیلی خوشمزه اس!!!)مثلا میگه:خانوم خانواده چطورن؟خانوم هوا خیلی دو نفره اس.کی کنارتون بود حالتون بهتر میشد؟خانوم حس میکنم
شجاعت - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
دوستم از اتاق عمل سلفی گرفته استوری کرده!!!!نگران شدم میگم فاطی چی شده؟بلا به دور....میگه سامی جان دارم بینی ام رو عمل میکنم.نگران نباش!دارم فک میکنم چه طور ممکنه آدم انقد شجاع و نترس باشه که دم عمل ا
غار - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
1.امروز دوباره رفتم کوه...کم کم داره برام عادی میشه!تا حد زیادی خوب پیش رفتم تا حالاو دیگه کمتر به یاد چن ماه قبل میفتادم...احتمالا از بهار دوباره با گروه برم...شایدم یه گروه دیگه پیدا کردم البته!!!!و
روزانه - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
قرار نیس مو به مو بنویسم چی شدهولی دلم میخواد...1.یکشنبه ها سخت ترین روز کاریه برام!چون با نهمی ها شروع میشه و با هشتمی ها تموم میشه!نهمی ها خیلی خود خفن پندارن و افاده ای...در عین حال که برام عزیز هس
یه روز قبل تولد - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 21:59
در حالیکه هیچ اعصابی ندارمفردا تولدمه!آدمها نزدیک تولدشون پر فلسفه میشن!شایدم من خلم و اینطوری میشم البته!که چرا؟چرا باید این شکلی طی میشد این سال؟چرا باید اینطوری گند می زدم به این یه سال؟برخلاف پارس